نمایش نتایج: از 1 به 9 از 9
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    شهیدی که تماشاچی های تشیع را شفاعت می کند(شهید حمید رضا ملاحسنی()


    بنام خدای شهیدان

    شهید حمید رضا ملاحسنی(شهید گمنامی که به خواب آمد شناسایی شد)

    آسمانی ها

    مادر مي دانست كه او ديگر برنمي گردد زيرا وقتي براي آخرين بار كه به جبهه مي رفت، نگذاشت كه او در بدرقه راهش آية الكرسي بخواند تا بلكه روح بي تاب خود را از قفس تن آزاد كرده و به سوي معشوقي كه سال ها انتظار ديدارش را مي كشيد، پرواز كند.
    معشوقش چه وعده اي به او داده بود كه زيباترين مهر مادري را به اين وعده فروخت؟
    تا اينكه شهيدحميدرضا ملاحسني در سال 1362 در منطقه پنجوين و عمليات «والفجر 4» به شهادت رسيد ولي پيكر مطهر او سال ها مفقود ماند.
    روزها در پي هم مي گذشت؛ كوچه هاي انتظار و بي خبري از حميدرضا، تنها خواهرش را بي تاب تر مي كرد؛ اين خواهر دلسوخته با چشم هايي اشكبار بارها بر مزار شهيد «سيداحمد پلارك» حاضر شده و اين شهيد را به مادرش حضرت زهرا(س) قسم مي داد تا خبري از شهيد حميدرضا برايش بياورند.
    در اين زمينه گفت وگويي با اعضاي خانواده شهيد «حميدرضا ملاحسني» پيرامون چگونگي معرفي شهيد و بيان خاطرات از اين شهيد داشتيم؛ اين گفت وگو را فقط اهل دل بخوانند. * حميدرضا براي شهادت لحظه شماري مي كرد برادر ارشد شهيد «حميدرضا ملاحسني» در خصوص اعزام برادرش به جبهه، اظهار مي دارد:
    شهيد حميدرضا نخستين بار در مهر سال 1361 در عمليات والفجر مقدماتي از لشكر 27 محمد رسول الله(ص) در منطقه عمومي فكه حضور يافت؛ بنده نيز از تيپ سيدالشهدا(ع) به منطقه اعزام شده بودم.
    وي ادامه مي دهد: بعد از عمليات، به دوكوهه برگشتيم؛ شهيد حميدرضا را در آنجا ملاقات كردم؛ نگاهم به نگاهش بود؛ وي با قدي نسبتاً كوتاه تر از بنده و كلاهي كه روي سرش داشت، با حالت غبطه و حسرت از اينكه به شهادت نرسيده بود، به من نگاه مي كرد؛ دست چپ خود را به من نشان داده و با حسرت گفت:
    « داداش! تركش به سمت من آمد و از كنار دستم رد شد»؛ قسمتي از آستين شهيد حميدرضا بر اثر اصابت تركش پاره شده بود و در ادامه با حسرت گفت:
    «داداش! اگر تركش يك ذره به طرف قلبم اصابت مي كرد، در دفعه اول حضور در عمليات، به شهادت مي رسيدم».
    ملاحسني اضافه مي كند: شهيد حميدرضا پس از اين عمليات به تهران برگشت؛ در 12 آبان 62 در «عمليات والفجر 4» و منطقه عمومي پنجوين با مسئوليت پيك گردان عمار به شهادت رسيد ولي پيكر مطهرش مفقود شد.
    وي با اشاره به خصوصيات اخلاقي شهيد ملاحسني، خاطرنشان مي كند: دل بريدن از خانواده و دوستان از سوي شهيد براي ما مشهود بود؛ وي نزديك غروب آفتاب به مسجد مي رفت و حدود 2 تا 3 ساعت به عبادت و راز و نياز مي پرداخت؛ براي حميدرضا مسلم بود كه به شهادت مي رسد؛ وي حتي در وصيت نامه خود اشاره كرده بود «اگر جسمي ناتوان از من باقي ماند كه اميد آن كم است، آن را در كربلاي ايران يعني بهشت زهرا(س) دفن كنيد و اگر جسمي براي شما نيامد اين را بدانيد كه فاطمه زهرا(س) و امام زمان(عج) بالاي سر ما مي آيند و ما تنها نيستيم».
    شهدا با تربيت اسلامي و روزي حلال به شهادت دست يافتند برادر دوم شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه بيان مي دارد: تمام شهداي بزرگوار به خاطر تربيت صحيح و اسلامي و خوردن روزي حلال به بالاترين درجه معنوي كه شهادت است، نائل آمدند؛ پدر و مادر بزرگوارم بي سواد بودند ولي بصيرت داشتند؛ پدرم سال 42 كه بنده يك ساله بودم به محضر حضرت امام خميني(ره) رفتند و رساله اي از امام خميني(ره) گرفتند؛ پدرم، رساله را تا سال 1356 در منزل نگه داشت؛ با توجه به فعاليت هاي انقلابي و خطر دستگيري، رساله را در باغچه حيات خانه دفن كردند.
    وي ادامه مي دهد: ملاك و معيار پدر و مادرم شخص امام خميني(ره) بودند و اگر آنها احساس مي كردند حتي من كه پسرشان بودم از حضرت امام(ره) فاصله گرفتم، يقيناً دور ما را خط مي كشيدند.
    وي بيان داشت: پس از حمله عراق به ايران و آغاز جنگ تحميلي، به همراه پدر در جبهه حضور يافتيم؛ پدر در عمليات «والفجر 4» در منطقه كوزران بود؛ شهيد حميدرضا 20 روز قبل از شهادتش به ديدار پدر رفته و مقداري خوراكي براي ايشان برده بود؛ بعد از عمليات «والفجر 4» پدرم نيز براي تلافي اين كار شهيد حميدرضا، جيبش را پر از خوراكي مي كند و به منطقه پنجوين مي رود.
    برادرِ شهيد «حميدرضا ملاحسني» ادامه مي دهد: پدرم فرد خوشرويي بود و رزمندگان در منطقه وي را خوب مي شناختند؛ زماني كه ايشان به منطقه مي رسند، كسي از پدر استقبال نمي كند؛ پدرم نزديك سنگر شهيد همت مي شود [پدرم شهيد همت و شهيد رضا چراغي را در معراج شهدا كفن كردند] وقتي شهيد همت پدر را مي بيند، آغوشش را باز كرده مي گويد: «از حميد هيچ خبري نيست» پدر از شهيد همت مي پرسد: «چي شده؟» و شهيد همت پاسخ مي دهد:
    ویرایش توسط آبی آسمونی : 2017/09/09 در ساعت 07:14 AM

  2. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    «گم شده»؛ شهيد همت در ادامه به پدر مي گويد:
    «يقيناً حميدرضا شهيد شده چون حالات و روحيه خاصي پيدا كرده بود».
    وي مي گويد: بنده همزمان با جريان شهادت و مفقود شدن حميدرضا در قرارگاه رمضان بودم؛ شنيده بودم كه صدام، پيكر تعدادي از شهداي ارتفاعات كاني مانگا را در شهر سيدصادق عراق دفن كرده است؛ به‎حسب اتفاق از گورستان عمومي شهر سيدصادق مقداري خاك به عنوان يادگاري براي مادرم آوردم؛ به مادر نيز گفتم:
    اين خاك، جايي است كه تعدادي از شهداي كاني مانگا را ـ عملياتي كه شهيد حميدرضا در آن حضور داشت ـ در آنجا دفن كرده اند. گويا شهيد حميدرضا هم در همان جا تفحص شده بود.
    برادر دوم شهيد ملاحسني درخصوص بازگشت شهيدان بعد از سال هاي بعد از جنگ تحميلي، اضافه مي كند: بازگشت شهدا بعد از سال ها انجام مأموريت آنهاست؛ برادر ما نيز بعد از 27 سال براي مأموريت به بوستان نهج البلاغه آمده است و اين موضوع كه برادرم در اين بوستان با سنگ مزار شهيد گمنام به خاك سپرده شده است، عجيب نيست.
    وي درباره خصوصيات شهيد «حميدرضا ملاحسني» مي گويد: شهيد حميدرضا هميشه از پوشيدن لباس هاي نو پرهيز مي كرد؛ وي در ابتدا كفش هاي نو را خاك آلود كرده سپس مي پوشيد و دليل اين كار جلوگيري از حسرت خوردن بچه هاي محله بود. برادر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان مي دارد: شهيد ملاحسني 10 روز قبل از شهادت، نامه اي به مادر نوشته و در بالاي نامه مي نگارد:
    «آخرين نامه»؛ وي در اين نامه نوشته بود: «مادر من را ببخشيد كه لباس هاي داخل ساك ـ كه از منطقه براي شما مي آيد ـ تميز نيست، من وقت نكردم آنها را بشويم»؛ حميدرضا 3 تا 4 سال از ما كوچك تر بود ولي بسيار بزرگ بود و به ما آبرو داد. * ممانعت شهيد حميدرضا از تهيه مزاري در بهشت زهرا(س) به‎نام شهيد مفقود برادر سوم شهيد «حميدرضا ملاحسني» اظهار مي دارد:
    شهيد حميدرضا در خانواده اي رشد يافت كه قبل از انقلاب تلويزيون در آن خانه نبود و پدرم از تلويزيون به عنوان لانه شيطان ياد مي كرد كه پس از انقلاب و تغيير محتواي برنامه ها، پدر اجازه دادند تلويزيون را روشن كنيم. بعد از سال ها آثار تربيت و روزي حلال را در شهيد حميدرضا مي ديديم؛ زماني كه وي به نماز مي ايستاد، طوري محو نماز مي شد، كه گويي در اين عالم نيست. وي درخصوص پيگيري امور مربوط به پيدا شدن پيكر شهيد حميدرضا ملاحسني، ادامه مي د هد:
    در طول اين چند سال، هر موقعي كه شهيدي را به معراج شهدا مي آوردند، بنده به آنجا مراجعه مي كردم. بر طبق شواهد شهيد حميدرضا و شهيد اسفندياري در عمليات «والفجر 4» مجروح شده بودند؛ بعد از مدتي پيكر شهيد اسفندياري را آوردند ولي از شهيد حميدرضا خبري نشد.
    برادر شهيد «حميدرضا ملاحسني» مي گويد: بعد از سال ها انتظار و نيامدن خبري از حميدرضا، 2 سال پيش تصميم گرفتيم براي شهيد حميدرضا قبري در بهشت زهرا(س) تهيه كنيم؛ اين موضوع را با مسئولان بهشت زهرا(س) مطرح كرديم؛ بعد از اين تصميم در خوابي صادقانه، شهيد حميدرضا را در يك جاي باصفايي ديدم؛ شهيد حميدرضا گفت: «شنيدم مي خواهيد براي من قبر بگيريد» گفتم: «بله، هماهنگ شده در بهشت زهرا(س) اين كار را انجام دهيم» شهيد گفت:
    «نگيريد» گفتم: «چرا؟» پاسخ داد: «بعداً مشخص مي شود كه من كجا هستم». * شهيدحميدرضا گفت: «به‎اذن خداوند مشييعانم را شفاعت مي كنم» تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان مي دارد:
    دفعه آخر كه شهيد حميدرضا مي خواست به جبهه اعزام شود، گفت: «از شما و مادر راضي نيستم اگر پشت من آيةالكرسي بخوانيد تا من باز هم از جبهه به منزل برگردم؛ زيرا همرزمانم كه جوار من بودند به شهادت مي رسند ولي من به شهادت نمي رسم». وي ادامه مي دهد: لحظات آخر اعزام شهيد حميدرضا، مادرم در آشپزخانه بود؛ شهيد به بنده گفت: «تو را به خدا قسم مي دهم، نگذار مادر بيرون بيايد و من را ببيند»
    گفتم: «حميد! مادر بعداً گله مند مي شود» جواب داد: «بعداً از دلش درمي‎آورم»؛ طبق نظر شهيد حميدرضا قضيه رفتن وي را به مادر نگفتم؛ بعد از اينكه حميدرضا رفت، به مادرم گفتم: «حميدرضا رفت و از من خواست تا شما را در جريان رفتنش قرار ندهم»؛ مادر گفت: «اگر اين طور است، حميد ديگر برنمي گردد».
    خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان مي دارد: بعد از عمليات «والفجر 4» قرار بود پدرم از جبهه به منزل بيايد؛ 2 روز قبل از آمدن پدر در رؤياي صادقانه ديدم پشت بلندگوي مسجد اعلام كردند كه يك شهيد مفقودالاثر را مي خواهند تشييع كنند؛ سراغ اسم شهيد مفقود را گرفتم و به بنده گفتند شهيد مفقود، حميدرضا ملاحسني است.
    ویرایش توسط آبی آسمونی : 2017/09/09 در ساعت 07:14 AM

  4. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts


    وي مي گويد: پدر از جبهه برگشت و خبر مفقود شدن حميدرضا را داد؛ سپس قرار شد مراسم بزرگداشت در مسجد برگزار كنيم؛ با توجه به فعاليت هاي حميدرضا در دستگيري عاملان منافقين، مادرم گفت: «در مسجد و مراسم شهيد حميدرضا، خانواده منافقان حضور پيدا مي كنند لذا نبايد گريه كنيم». در مسجد نشسته بوديم كه از گوشه چشمم اشك جاري شد، همان لحظه مادرم اشاره كردند كه گريه نكنم. خواهر شهيد ملاحسني ادامه مي دهد: چند باري كه دلتنگ شهيد حميدرضا مي شدم، او را قسم مي دادم تا خبري به من بدهد؛ يك بار او را در رؤياي صادقانه با لباس بسيجي و خاك آلود ديدم؛ از سر تا نوك پاي او را بوسه زدم؛ وي گفت: «آبجي! اين چه حركتيه؟» گفتم: «تو اصلاً از خودت نشانه نمي دهي و نمي گويي كجايي؟» يك خيمه سبزرنگ را به من نشان داد داخل خيمه نور بود و گفت: «من در اين بيابان از آقا محافظت مي كنم» حميدرضا در آن خواب حتي از فرزند بنده ياد كرد و مي خواست مرا متوجه كند كه من در زندگي شما هستم. وي مي افزايد: حدود 5 سال پيش سر مزار شهيد پلارك رفتم؛ عكس شهيد حميدرضا در داخل قاب شهيد پلارك را ديدم؛ داخل آن قاب شماره تلفن منزل را انداختم؛ يك روز بعد، يك خانم از طرف شهيد پلارك با من تماس گرفت؛ به وي گفتم: عكس برادر مفقودم داخل قاب عكس شهيد پلارك است و بالاي عكس برادرم نيز يك علامت زده شده است، اين چه موضوعيتي دارد؟
    آن خانم خود را كنيز شهيد پلارك معرفي كرد و گفت: «عكس هاي داخل قاب، متعلق به دوستان شهيد پلارك است و زماني كه دوستانش به شهادت مي رسيدند، شهيد پلارك در كنار عكس علامت مي زد». خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» ادامه مي دهد: شهيد پلارك از جمله شهدايي است كه به خواندن زيارت عاشورا مبادرت مي ورزيد؛ اصلاً غيبت نمي كرد و هميشه اعضاي وضو را پس از وضو گرفتن با گلاب معطر مي كرد و اين خصوصيات شهيد منجر شد كه علاقه بنده به شهيد پلارك بيش از پيش شود. اوايل سال 89 سر مزار شهيد پلارك حاضر شدم؛ گفت وگويي با اين شهيد داشتم؛ او را به مادرش حضرت زهرا(س) قسم دادم و گفتم:
    «شهيد پلارك مي دانم مقام بالايي داري؛ به حميدرضا بگو به خواب من بيايد؛ از او هيچ خبري نداريم و سلام من را به حميدرضا برسونيد».
    وي بيان مي دارد: شب دوم بعد از اين گفت وگو در رؤيايي صادقانه ديدم، جمعيت خيلي زيادي شايد نيمي از جمعيت حماسه 9 دي، از خيابان سردار جنگل عبور مي كنند؛ صداي حميد را شنيدم كه گفت: «آبجي! به‎اذن خداوند، تمام اين تعداد را شفاعت مي كنم» گفتم: «دليلش چيست؟
    تو چرا اين تعداد را شفاعت مي كني؟» گفت: «تمام اين افراد براي تشييع جنازه من آمده اند» يك مردي هم از آن كنار عبور مي كرد و داخل جمعيت نيامد، حميدرضا گفت: «آبجي! اين آقا را هم شفاعت مي كنم».
    ملاحسني مي گويد: صبح از خواب بيدار شدم؛ اميدوار شدم كه خبري از حميدرضا خواهد آمد بعد از اين خواب دخترم هم خواب هايي را مبني بر رجعت شهيد حميدرضا ديده بود؛ روز 12 مهر امسال مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) قرار شد كه 3 شهيد گمنام را در بوستان نهج البلاغه به خاك بسپارند. همسرم و دخترانم در مراسم حضور پيدا كردند ولي متأسفانه بنده در آن روز نتوانستم در مراسم تشييع شهداي گمنام حضور پيدا كنم.
    زيارت شهيد گمنام 18 ساله مرا از خود بي‎خود كرد حميدرضا ملاحسني كه 2 سال بعد از شهادت شهيد «حميدرضا ملاحسني» به دنيا آمده است، اظهار مي دارد: در سالروز شهادت امام جعفرصادق(ع) و 12 مهر امسال، موفق به حضور در مراسم تشييع پيكر 3 شهيد گمنام در بوستان نهج البلاغه نشدم. ساعت 5 بعدازظهر به تنهايي به زيارت مزار شهداي گمنام كه به تازگي ميزبان آنها شده بوديم، رفتم؛ سرمزار شهيد گمنام اول حاضر شدم فاتحه اي خواندم؛ سرمزار شهيد گمنام وسط ايستادم؛ يك‎دفعه از خود بي‎خود شدم و بدون اينكه متوجه باشم حدود 7 تا 8 دقيقه فقط گريه كردم؛ علت اين حالت را نيز نمي دانستم. گل هاي روي سنگ مزار را كنار زدم؛ روي سنگ مزار نوشته شده بود «شهيد 18ساله، محل شهادت منطقه پنجوين در عمليات والفجر 4».
    وي ادامه مي دهد: با ديدن مشخصات روي سنگ مزار، با برادرم تماس گرفتم و گفتم: اين دفعه به معراج شهدا مراجعه كرديد؟ كه پاسخ منفي دادند. جريان زيارت مزار شهيد گمنام را براي برادران و خواهرم شرح دادم و مشخصات شهيد را به آنها گفتم و خواهرم مرا به آرامش دعوت كرد. * شهيد حميدرضا گفت: «من همان شهيد قبر وسطي بوستان نهج البلاغه هستم» تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه اظهارات خود، خاطرنشان كرد: همان شب كه حميدرضا جريان را براي من تعريف كرد؛ روبه‎روي قاب عكس شهيد حميدرضا ايستادم و گفتم:
    «حميدجان! باز هم مي خواهي بروم پيش شهيد پلارك؟ خودت بيا و به من بگو كجا هستي تا قلبم مطمئن شود، مي گويند اين قبر براي شماست». وي ادامه مي دهد: يكي از اقوام ما كه از اين جريانات اطلاعي نداشت، در خوابي صادقانه مشاهده كرده بود كه شهيد حميدرضا گفته بود: «من همان شهيد قبر وسطي بوستان نهج البلاغه هستم».
    شهيد حميدرضا از زيبايي هاي دنيا دل بريده بود همسر خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» اظهار مي دارد: 12 مهر امسال در مراسم تشييع پيكر 3 شهيد گمنام بوستان نهج البلاغه حضور يافتم؛ سرمزار شهيد گمنام فاتحه اي قرائت كردم؛ در جوار مزار شهيد گمنامي كه در وسط به خاك سپرده شده بود، نشستم؛ حالت عجيبي داشتم گويي چندين سال است او را مي شناسم؛ بغضم تركيد و بر مزارش اشك ريختم. وي ادامه مي دهد: بعد از نماز مغرب به منزل آمدم، حميدرضا هم حال عجيبي داشت كه در رابطه با اين قضيه باهم صحبت كرديم؛ مدركي نداشتيم ولي شهيد به ما القا مي كرد و مي خواست ما را متوجه خودش در بوستان نهج البلاغه كند. همسر خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در خصوص شهيد مي گويد: بنده از 10 سالگي شهيد ملاحسني را مي شناختم؛ وي در سن10 تا 14 سالگي مكبّر مسجد بود و بعد از هر نماز همراه تكبير حديثي از ائمه اطهار(ع) قرائت مي كرد؛ وي در 14سالگي در مسجد به بچه ها قرائت قرآن كريم آموزش مي داد. شهيد حميدرضا طبق 16 عنوان از دستور امام خميني(ره) در خودسازي عمل مي كرد، يك جوان 18ساله از نظر اسلامي و مذهبي به مرحله اي رسيد كه با خلوص نيت از خداوند شهادت را طلب كرد و به شهادت رسيد. *
    رضايت مادر براي شهيد حميدرضا خيلي مهم بود تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه خاطرنشان مي كند: رضايت مادر براي شهيد حميدرضا خيلي مهم بود؛ وقتي مادر در هواي گرم آشپزي مي كرد، شهيد با بادبزن سعي مي كرد محيط را براي مادر قابل تحمل كند. شهيد حميدرضا بعد از مدتي با جمع كردن پول هاي خود، يك دستگاه تهويه هوا براي آشپزخانه گرفت، مادرم به او گفت:
    « خودمان مي خريديم تو براي چي اين كار را كردي؟» پاسخ داد: «مادر! بعداً اين را مي بيني، ياد من مي كني».
    وي ادامه مي دهد: شهيد در روزهاي دوشنبه و پنج شنبه روزه مي گرفت و مي گفت: «اين روزه ها سپري در مقابل آتش جهنم مي شود»، كتاب هاي معاد شهيد دستغيب را مطالعه مي كرد، قبل از خواب به خواندن سوره واقعه مبادرت مي ورزيد و ما را به آن سفارش مي كرد. بنابراين گزارش، حكمت الله ملاحسني پدر شهيد حميدرضا، پس از جانباز شدن در دوران دفاع مقدس، در معراج شهدا فعاليت مي كرد؛ وي به دوستان نزديك گفته بود: مديون هستيد، اگر جنازه پسر مفقودم رجعت كند ولي نگذاريد خودم او را غسل و كفن كنم. وي پس از 12 سال انتظار در سال 74 به رحمت خدا رفت. عفت لهاردي مقدم، مادر شهيدحميدرضا كه فرزندي باتقوا و مخلص را در دامان خود پرورانده بود، در سال 79 و پس از 17 سال چشم انتظاري دعوت حق را لبيك گفت.
    ویرایش توسط آبی آسمونی : 2017/09/09 در ساعت 07:14 AM

  6. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    زندگینامه :

    شهید حمید رضا ملا حسنی در تاریخ 05/05/1344 دریکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد وپس از گذراندن مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی مقطع متوسطه قبل از اخذ دیپلم و با حمله ور شدن آتش جنگی که صدامیان کافر به را ه انداخته بودند عزم خودر اجزم می کند تا به هر نحو ممکن در مناطق جنگی حضور پیدا نماید.
    لذا در لشگر 27 محمد رسول الله ودر گردان عمار سازماندهی شده و خود را آماده عملیات نماید و در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق در تاریخ 12 /08 / 1362 مفقود الاثر می گردد.
    سالها بود خانواده منتظر بودند.2 سال پیش برادران شهید می خواستند مقبره ای را به صورت نمادین برای ایشان بر پا کنند که شهید به خواب برادر میاید ومی گوید دست نگه دارید.
    بعد از 2 سال شبی خواهر شهید در خواب می بیند که در منطقه پونک خیابان سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از او می پرسد شما اینها را...
    سپس می گوید من حتی کسانی که در پیاده رو راه می ورند و برای تشییع هم نیامدند هم شفاعت می کنم.
    خواهر شهید همیشه سر مزار شهید احمد پلارک که او نیز از شهدای گردان عمّار می باشد می رود.شهیدی که از مزارش بوی عطر پراکنده می شود.در یکی از روزها در قاب بالای سر مزار دریک عکس برادر خود را کنار شهید پلارک می بیند که بالای سرش علامت ضربدری وجود دارد.
    پس از بررسی خانواده شهید پلارک را جویا می شود خانواده ایشان می فرمایند که شهید پلارک هر کدام از دوستانشان که به فیض شهادت نائل می شدند بالای سرشان یک ضربدر میزد معلوم گردید که شهید ملاحسنی از دوستان و همرزمان شهید پلارک بوده.
    خواهر شهید ملاحسنی بر سر مزار شهید پلارک او را به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) قسم می دهند که به برادرم بگو یه نشانه ای چیزی از خودش به ما بدهد.
    خواهر شهید دل شکسته و چشم انتظار برادر شهید مفقود الاثر خودرا در خواب می بیند و او به خواهر می گوید نمی خواهی مرا ببینی،من که برای دیدار شما آمده ام.
    خواهر می گوید کی،شهید به او می گوید در پارک نهج البلاغه سه شهید دفن کرده اند.قبر وسطی مربوط به من است خواهر از خواب بلند می شود و تعجب می کند که این چه خوابی است که بعد از 27 سال برادر شهیدش به خواب او می آید.
    در شب بعد مجددا شهید به خواب خواهر می آید و می گوید نمی خواهی مرا ببینی من منتظرت هستم و مشخصات جنازه بی سر قبر وسط را به او می دهد خواهر صبح اقدام به پرس وجو میکند ومطلب را با سپاه پاسداران درمیان می گذارد و پس از بررسی ویافتن همرزمان شهید وجویای نحوه شهادت او قبر شهید مورد تایید واقع می شود واو شهید حمید رضا ملاحسنی است.

  8. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    وصیت نامه :
    "بسم رب الشهدا والصدیقین"
    "من المومنین رجال صدقوا ماعا هدالله علیه ، فمنهم من من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا"
    بعضی ازآن مومنان بزرگ مردانی هستند که به عهد وپیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند،بعضی از آنها بر آن عهد ایستادگی کردند وشهید شدند وبرخی به انتظار شهادت مقاومت کرده و عهد آنها تغییر نکرد.
    چه عارفانه است ناله آخرین را سر دادن چه عاشقانه لبیک آخرین را گفتن باسلام ودرود بی کران به محمد وآل محمد (ص) که خط سرخ شهادت را ترسیم نموده تا به انسانها راه به خدا رسیدن را بیاموزد،به ما یاد بدهد که در مقابل دشمنان اسلام واهل بیت ومعصومین چگونه مبارزه کنیم و امروز این سلاله پاک رسول الله زاده زهرا (س) خمینی روح الله است که چراغ روشنای راه ما می باشد واین مسئولیت خطیر رهبری را به عهده دارد.
    شهادت راحترین و آسانترین وبهترین راه رسیدن به خداوند می باشد.
    شهادت با بالاترین درجه کمال انسان است.
    ای افرادی که وصیت نامه این حقیر را می شنوید زندگی این دنیا را خانه اصلی خود مپندارید،که زندگی در رفتن است ونه در به قصد رسیدن ما برای خوشی به این دنیا نیامده ایم،اینقدر به فکر دنیای فانی نباشید که چشم بر هم زنید پیر شده اید و پایتان لب گور است وآن وقت دیگر خیلی دیر شده است و جز این نیست ک دنیا فریب ودروغ است و به فقرا وجبهه های جنگ و جنگ زدگان کمک کنید.
    اگر توانستید کتاب های آقای دستغیب را بخوانید تا میلتان به زندگی این دنیا کم شود.
    ای حزب الهی ها،کلید بهشت شرط خود سازی که فرموده امام عزیر است را خوب عمل کنید قرآن را زیاد بخوانید.
    در روزقیامت قرآن درد ما را دوا می کند،پشیمانی به درد نمی خورد و گفته قرآن را تا حد امکان عمل کنید و به دیگران بیاموزید.
    آیه الکرسی را زیاد بخوانید.شبها با وضو بخوانید.هر شب در موقع خواب که مرگ کوتاه مدت است سوره واقعه را بخوانید ذکر خدا را فراموش نکنید،دعا ها را زیاد بخوانید.
    ماغیر از دعا ونیایش چیز دیگری نداریم.
    مسائل نفسانی را که جهاد اکبر است مواظب باشید که سر کش نباشد.
    برای خدا کار کنید.
    اختلافات داخلی را کم کنید مسائل اخلاقی را حتما رعایت کنید.
    در نماز جماعت و نماز جمعه حتما شرکت کنید.
    مساجد را خالی نکنید،در هر سنگری که هستید آنرا محکم حفاظت کنید.
    اگر جسمی ناتوان از من باقی ماند که امید آن کم است آن را در کربلای ایران یعنی بهشت زهرا (س) دفن کنید و اگر جسمی برای شما نیامد این را بدانید که فاطمه زهرا (س) وامام زمان (عج) بر بالای سر ما می آیند و ما تنها نیستیم.
    مبادا میدان را خالی کنید تا کسانی که دشمن اسلام هستند بر همه مسلیمن تسلط پیدا کنند.
    سطح آگاهی بچه های مسلمان را بالا ببرید و ریشه های عقیدتی آنها را محکم کنید تا از اسلام منصرف نشوند امیدوارم که شما به آنها عمل کنید و به دیگران تذکر دهید و ازاین لحاظ شرمنده شما هستم.
    اگر شهادت نصیب من شد که بره آرزوی دیرینه خویش رسیده ام وراه حسین (ع) را که راه مبارزه وخون بود راتداوم داده ام ومن وتمامی رزمندگان برای رفع تکلیف می جنگیم ودر این راه از هیچ عاقبتی نمی هراسیم
    انشاء الله که شما حزب اللهی ها هم دراین راه شهادت از دنیا بروید.
    چون مرگ در بستر درد آور است برا ی جوانان و ان شاءالله خداوند گناهان گذشته مارا ببخشد برادران حزب اللهی جبهه راتنها نگذارید وحتما دراین دانشگاه اسلامی که کارنامه قبولی اش شهادت است شرکت کنید من این راه را با علاقه ومیل قلبی خویش انتخاب کردم و با آغوش باز به استقبال لقاء الله می شتابم و انشاء الله به هدفم می رسم واین مرگ در راه خدا یعنی «شهادت » از عسل برایم شیرین تر واز آب خنک در روز تابستان گواراتر می باشد.
    اما سخن با پدر ومادر وبرادرانم و خواهرم هر کدام برای من الگوی تقوا و ایمان بودید و احکام اسلامی را برای من یاد آوری می کردید،زنده ماندن من که نتوانست برای شما و اسلام مفید باشد.
    شاید شهید شدنم بهتر باشد من که در این مدت اندک عمرم نتوانستم زحمات شما را جبران کنم.
    ان شاء الله در روز موعود پاداش زحمات شما را خواهم داد.
    در این مدت عمر کوتاهم خطاهای زیادی از من سر زده است امیدورام که هم شما و هم همه کسانی که این وصیتنامه را می شنوید من را ببخشید و از درگاه خداوند متعال برای من طلب مغفرت و آمرزش نمایید.
    اگر جسمی نا توان از من باقی ماند که امید آن کم است آن را در کربلای ایران یعنی بهشت زهرا (س) وامام زمان (عج) بر بالای سر ما می آیند و ما تنها نیستیم.
    مقدار پولی که از من باقی مانده به جبهه های جنگ و جنگ زدگان و اگر هم خودتان لازم داشتید یک مقدار مورد احتیاج را برداشته و بقیه را به اسلام و مسلمین بدهید تا شاید آنها باعث جلو گیری از ورود آتش بر من در روز قیامت باشند.
    اگر توانستید یک ماه روزه ویک ماه نماز قضا بجا آورید برای من و همچنین هر موقع که بیکار شدید برای من صلوات بفرستید.
    مراسم شادی و شوق شهادت را کم خرج کنید.
    گریه نکنید چون شهید عزاداری نمی خواهد پیرو می خواهد.
    خدایا کمکم کن تا این جسمم ناتوان خویش رادر راه تو نثار کنم.
    اگر کسی ادعای طلب کرد وشما اورا می شناختید طلب او را بپردازید.
    کسیکه شهادت را دوست دارد دنیا ودروس علوم و فیزیک برای او فریبی بیش نیست در هر جا که هستید در صف نماز جمعه و جماعت و...
    همیشه امام راه این قلب تپنده مردم مستضعف دنیا را،این پیر جهان را،این ناخدای کشتی نجات را دعا کنید تا خداوند نگه دار او باشد و شما هم اورا یاری کنید و همچنین خداوند تمام مسئولین کشور را که در خط امام هستند محفوظ بگرداند.
    باسلام ودرود بر امام زمان (عج ) و نایب بر حقش امام خمینی وروحانیت مبارز در سنگرهای مختلف.
    مرگ بر آمریکا،شوروی،فرانسه،انگلی س،اسرائیل و تمامی دولت های ظالم روی کره زمین.
    «والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
    29/02/1362

  10. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    عجایب عدد 12 در رابطه با شهید حمید رضا ملاحسنی :

    1-روز شهادت شهید حمید رضا ملا حسنی 12 /08 / 1362 در عملیات والفجر چهار درمنطقه پنجوین عراق می باشد.
    2-شهدای کشف شده در شهر سید صادق عراق که شهید حمید رضا ملا حسنی نیز جزء آنها بوده است ، 12 نفر بوده اند.
    3-در روز 12/07/1389 مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) به عنوان شهید گمنام تشییع ودر بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده میشود.
    4-در تاریخ 12/ 09 /1389 مقام معظم رهبری به زیارت شهدای گمنام بوستان نهج البلاغه مشرف می شوند.
    5-روز شهادت شهید ملاحسنی در تاریخ 12/08/1362 مصادف با 27 محرم بوده است ومراسم گرامیداشت و پرده برداری از تندیس ایشان نیز 12/10/1389 برگزار می گردد.

  12. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    روایتی دیگر از نشاسایی شدن قبر این شهید گمنام :
    حمیدرضا ملاحسنی كه 2 سال بعد از شهادت شهید حمیدرضا ملاحسنی به دنیا آمده  است،اظهار می دارد:
    در سالروز شهادت امام جعفرصادق (ع) و 12 مهر،موفق به حضور در مراسم تشییع پیكر 3 شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه نشدم.
    ساعت 5 بعدازظهر به تنهایی به زیارت مزار شهدای گمنام كه به تازگی میزبان آنها شده بودیم،رفتم.
    سرمزار شهید گمنام اول حاضر شدم فاتحه ای خواندم؛سرمزار شهید گمنام وسط ایستادم؛یكدفعه از خود بیخود شدم و بدون اینكه متوجه باشم حدود 7 تا 8 دقیقه فقط گریه كردم؛علت این حالت را نیز نمی دانستم.گل های روی سنگ مزار را كنار زدم؛روی سنگ مزار نوشته شده بود:شهید 18ساله،محل شهادت منطقه پنجوین در عملیات والفجر 4.
    وی ادامه می دهد:با دیدن مشخصات روی سنگ مزار،با برادرم تماس گرفتم و گفتم این دفعه به معراج شهدا مراجعه كردید؟
    كه پاسخ منفی دادند.جریان زیارت مزار شهید گمنام را برای برادران و خواهرم شرح دادم و مشخصات شهید را به آنها گفتم و خواهرم مرا به آرامش دعوت كرد.
    تنها خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی در ادامه اظهارات خود،خاطرنشان كرد:
    همان شب كه حمیدرضا جریان را برای من تعریف كرد؛ روبروی قاب عكس شهیدحمیدرضا ایستادم و گفتم:حمیدجان.باز هم می خواهی بروم پیش شهید پلارك؟خودت بیا و به من بگو كجا هستی تا قلبم مطمئن شود، می گویند این قبر برای شماست.
    وی ادامه می دهد:یكی از اقوام ما كه از این جریانات اطلاعی نداشت،در خوابی صادقانه مشاهده كرده بود كه شهید حمیدرضا  گفته بود:من همان شهید قبر وسطی بوستان نهج البلاغه هستم.
    شرح خبر :
    شهید حمیدرضا ملاحسنی با شهادت و رجعتش در تاریخ 12 مهر 89 به  عنوان شهید گمنام،ثابت كرد كه شهدا زنده اند و بنا به مصلحت و اذن پروردگار در هر كه جایی آرام می گیرند نور هدایت،هدایت خواهان می شوند.
    مادر می  دانست كه او دیگر برنمی گردد زیرا وقتی برای آخرین بار كه به جبهه می رفت،نگذاشت كه او در بدرقه راهش آیة  الكرسی بخواند تا بلكه روح بی  تاب خود را از قفس تن آزاد كرده و به سوی معشوقی كه سال ها انتظار دیدارش را می كشید، پرواز كند.
    معشوقش چه وعده  ای به او داده بود كه زیباترین مهر مادری را به این وعده فروخت؟
    تا اینكه شهیدحمیدرضا ملاحسنی در سال 1362 در منطقه پنجوین و عملیات والفجر 4 به شهادت رسید ولی پیكر مطهر او سال ها مفقود ماند.
    روزها در پی هم می گذشت؛كوچه های انتظار و بی خبری از حمیدرضا،تنها خواهرش را بی تاب تر می كرد؛این خواهر دلسوخته با چشم هایی اشكبار بارها بر مزار شهید سیداحمد پلارك حاضر  شده و این شهید را با مادرش حضرت زهرا (س) قسم می داد تا خبری از شهید حمیدرضا برایش بیاورند.

  14. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    گفت  وگویی با اعضای خانواده شهید حمیدرضا ملاحسنی پیرامون چگونگی معرفی شهید و بیان خاطرات از این شهید :
    برادر ارشد شهید حمیدرضا ملاحسنی در خصوص اعزام برادرش به جبهه،اظهار می دارد:
    شهید حمیدرضا نخستین بار در مهر سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتی از لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در منطقه عمومی فكه حضور یافت؛بنده نیز از تیپ سیدالشهدا (ع) به منطقه اعزام شده بودم.
    وی ادامه می دهد:بعد از عملیات،به دوكوهه برگشتیم؛شهید حمیدرضا را در آنجا ملاقات كردم؛نگاهم به نگاهش بود؛وی با قدی نسبتاً كوتاه تر از بنده و كلاهی كه روی سرش داشت،با حالت غبطه و حسرت از اینكه به شهادت نرسیده بود،به من نگاه می كرد؛دست چپ خود را به من نشان داده و با حسرت گفت:داداش.تركش به سمت من آمد و از كنار دستم رد شد.قسمتی از آستین شهید حمیدرضا بر اثر اصابت تركش پاره شده بود و در ادامه با حسرت گفت:داداش.اگر تركش یك ذره به طرف قلبم اصابت می كرد،در دفعه اول حضور در عملیات،به شهادت می رسیدم.
    ملاحسنی اضافه می كند:شهید حمیدرضا پس از این عملیات به تهران برگشت؛در 12 آبان 62 در عملیات والفجر 4 و منطقه عمومی پنجوین با مسئولیت پیك گردان عمار به شهادت رسید ولی پیكر مطهرش مفقود شد.
    وی با اشاره به خصوصیات اخلاقی شهید ملاحسنی،خاطرنشان می كند:دل بریدن از خانواده و دوستان از سوی شهید برای ما مشهود بود؛وی نزدیك غروب آفتاب به مسجد می رفت و حدود 2 تا 3 ساعت به عبادت و راز و نیاز می پرداخت؛برای حمیدرضا مسلم بود كه به شهادت می رسد؛وی حتی در وصیت نامه خود اشاره كرده بود اگر جسمی ناتوان از من باقی ماند كه امید آن كم است، آن را در كربلای ایران یعنی بهشت زهرا (س) دفن كنید و اگر جسمی برای شما نیامد این را بدانید كه فاطمه زهرا (س) و امام زمان (عج) بر بلای سر ما می آیند و ما تنها نیستیم.
    برادر دوم شهید حمیدرضا ملاحسنی در ادامه بیان می دارد:تمام شهدای بزرگوار به خاطر تربیت صحیح و اسلامی و خوردن روزی حلال به بالاترین درجه معنوی كه شهادت است، نائل آمدند؛پدر و مادر بزرگوارم بی  سواد بودند ولی بصیرت داشتند؛پدرم سال 42 كه بنده یك ساله بودم به محضر حضرت امام خمینی(ره) رفتند و رساله ای از امام خمینی (ره )  گرفتند؛پدرم،رساله را تا سال 1356 در منزل نگه داشت؛با توجه به فعالیت های انقلابی و خطر دستگیری،رساله را در باغچه حیات خانه دفن كردند.
    وی ادامه می دهد:ملاك و معیار پدر و مادرم شخص امام خمینی(ره) بودند و اگر آنها احساس می كردند حتی من كه پسرشان بودم از حضرت امام (ره) فاصله گرفتم، یقیناً دور ما را خط می كشیدند.
    وی بیان داشت:پس از حمله عراق به ایران و آغاز جنگ تحمیلی،به همراه پدر در جبهه حضور یافتیم؛پدر در عملیات والفجر 4 در منطقه كوزران بود؛شهید حمیدرضا 20 روز قبل از شهادتش به دیدار پدر رفته و مقداری خوراكی برای ایشان برده بود؛بعد از عملیات والفجر 4 پدرم نیز برای تلافی این كار شهید حمیدرضا،جیبش را پر از خوراكی می كند و به منطقه پنجوین می رود.
    برادرشهید حمیدرضا ملاحسنی ادامه می دهد:پدرم فرد خوشرویی بود و رزمندگان در منطقه وی را خوب می شناختند؛زمانی كه ایشان به منطقه می رسند،كسی از پدر استقبال نمی كند؛پدرم نزدیك سنگر شهید همت می شود.پدرم شهید همت و شهید رضا چراغی را در معراج شهدا كفن كردند.وقتی شهید همت پدر را می بیند،آغوشش را باز كرده و می گوید:از حمید هیچ خبری نیست.پدر از شهید همت می پرسد:چی شده؟و شهید همت پاسخ می دهد:گم شده.شهید همت در ادامه به پدر می گوید:یقیناً حمیدرضا شهید شده چون حالات و روحیه  خاصی پیدا كرده بود.
    وی می گوید:بنده همزمان با جریان شهادت و مفقود شدن حمیدرضا در قرارگاه رمضان بودم؛شنیده بودم كه صدام،پیكر تعدادی از شهدای ارتفاعات كانیمانگا را در شهر سید صادق عراق دفن كرده است.
    برحسب اتفاق از گورستان عمومی شهر،سید صادق مقداری خاك به عنوان یادگاری برای مادرم آوردم؛به مادر نیز گفتم این خاك،جایی است كه تعدادی از شهدای كانیمانگا عملیاتی كه شهید حمیدرضا در آن حضور داشت را در آن جا دفن كرده اند.گویا شهید حمیدرضا هم در همان جا تفحص شده بود.
    برادر دوم شهید ملاحسنی درخصوص بازگشت شهیدان بعد از سال های بعد از جنگ تحمیلی،اضافه می كند:بازگشت شهدا بعد از سال ها انجام مأموریت آنهاست؛برادر ما نیز بعد از 27 سال برای مأموریت به بوستان نهج البلاغه آمده  است و این موضوع كه برادرم در این بوستان با سنگ مزار شهید گمنام به خاك سپرده شده است،عجیب نیست.
    وی درباره خصوصیات شهید حمیدرضا ملاحسنی می گوید:شهید حمیدرضا همیشه از پوشیدن لباس های نو پرهیز می كرد؛وی در ابتدا كفش های نو را خاك آلود  كرده،سپس می پوشید و دلیل این كار جلوگیری از حسرت خوردن بچه های محله بود.
    برادر شهید حمیدرضا ملاحسنی بیان می دارد:شهید ملاحسنی 10 روز قبل از شهادت،نامه  ای به مادر  نوشته و در بالای نامه می نگارد آخرین نامه؛وی در این نامه نوشته بود:مادر من را ببخشید كه لباس های داخل ساك كه از منطقه برای شما می آیدتمیز نیست،من وقت نكردم آنها را بشویم؛ حمیدرضا 3 تا 4 سال از ما كوچک تر بود ولی بسیار بزرگ بود و به ما آبرو داد.
    برادر سوم شهید حمیدرضا ملاحسنی اظهار می دارد:شهید حمیدرضا در خانواده ای رشد یافت كه قبل از انقلاب تلویزیون در آن خانه نبود و پدرم از تلویزیون به عنوان لانه شیطان یاد می كرد كه پس از انقلاب و تغییر محتوای برنامه ها،پدر اجازه دادند تلویزیون را روشن كنیم.بعد از سال ها آثار تربیت و روزی حلال را در شهید حمیدرضا می دیدیم؛ زمانی كه وی به نماز می ایستاد،طوری محو نماز می شد، كه گویی در این عالم نیست.
    وی درخصوص پیگیری امور مربوط به پیدا شدن پیكر شهید حمیدرضا ملاحسنی،ادامه می د هد:در طول این چند سال،هر موقعی كه شهیدی را به معراج شهدا می آوردند،بنده به آنجا مراجعه می كردم.بر طبق شواهد شهید حمیدرضا و شهید اسفندیاری در عملیات والفجر 4 مجروح شده بودند؛بعد از مدتی پیكر شهید اسفندیاری را آوردند ولی از شهید حمیدرضا نشد.
    برادر شهید حمیدرضا ملاحسنی می گوید:بعد از سال ها انتظار و نیامدن خبری از حمیدرضا،2 سال پیش تصمیم گرفتیم برای شهید حمیدرضا قبری در بهشت زهرا (س) تهیه كنیم؛این موضوع را با مسئولان بهشت زهرا (س) مطرح كردیم؛بعد از این تصمیم در خوابی صادقانه،شهید حمیدرضا را در یك جای باصفایی دیدم؛شهید حمیدرضا گفت:شنیدم می خواهید برای من قبر بگیرید.گفتم:بله،هماهنگ شده در بهشت زهرا (س) این كار را انجام دهیم.شهید گفت:نگیرید.گفتم:چرا؟پاسخ داد:بعداً مشخص می شود كه من كجا هستم.
    تنها خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی بیان می دارد:دفعه آخر كه شهید حمیدرضا می خواست به جبهه اعزام شود،گفت:از شما و مادر راضی نیستم اگر پشت من آیةالكرسی بخوانید تا من باز هم از جبهه به منزل برگردم؛زیرا همرزمانم كه جوار من بودند به شهادت می رسند ولی من به شهادت نمی رسم.
    وی ادامه می دهد:لحظات آخر اعزام شهید حمیدرضا،مادرم در آشپزخانه بود؛شهید به بنده گفت:تو را به خدا قسم می دهم،نگذار مادر بیرون بیاید و من را ببیند.گفتم:حمید مادر بعداً گله  مند می شود.جواب داد:بعداً از دلش در می آورم.طبق نظر شهید حمیدرضا قضیه رفتن وی را به مادر نگفتم.بعد از اینكه حمیدرضا رفت،به مادرم گفتم:حمیدرضا رفت و از من خواست تا شما را در جریان رفتنش قرار ندهم.مادر گفت:اگر این طور است،حمید دیگر برنمی گردد.
    خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی بیان می دارد:بعد از عملیات والفجر 4 قرار بود پدرم از جبهه به منزل بیاید؛2 روز قبل از آمدن پدر در رؤیای صادقانه دیدم پشت بلندگوی مسجد اعلام كردند كه یك شهید مفقودالاثر را می خواهند تشییع  كنند؛سراغ اسم شهید مفقود را گرفتم و به بنده گفتند:شهید مفقود،حمیدرضا ملاحسنی است
    وی می گوید:پدر از جبهه برگشت و خبر مفقود شدن حمیدرضا را داد؛سپس قرار شد مراسم بزرگداشت در مسجد برگزار كنیم؛با توجه به فعالیت های حمیدرضا در دستگیری عاملان منافقین،مادرم گفت:در مسجد و مراسم شهید حمیدرضا، خانواده منافقان حضور پیدا می كنند لذا نباید گریه كنیم.در مسجد نشسته بودیم كه از گوشه چشمم اشك  جاری شد،همان لحظه مادرم اشاره كردند كه گریه نكنم.
    خواهر شهید ملاحسنی ادامه می دهد:چند باری كه دلتنگ شهید حمیدرضا می شدم، او را قسم می دادم تا خبری به من بدهد؛یك بار او را در رؤیای صادقانه با لباس بسیجی و خاك آلود دیدم؛از سر تا نوك پای او را بوسه زدم؛وی گفت:آبجی.این چه حركتیه؟گفتم:تو اصلاً از خودت نشانه نمی دهی و نمی گویی كجایی؟یك خیمه  سبزرنگ را به من نشان داد داخل خیمه  نور بود و گفت:من در این بیابان از آقا محافظت می كنم.حمیدرضا در آن خواب حتی از فرزند بنده یاد كرد و می خواست مرا متوجه كند كه من در زندگی شما هستم.
    وی می افزاید:حدود 5 سال پیش سر مزار شهید پلارك رفتم؛عكس شهید حمیدرضا در داخل قاب شهید پلارك را دیدم؛داخل آن قاب شماره تلفن منزل را انداختم؛یك روز بعد،یك خانم از طرف شهید پلارك با من تماس گرفت؛به وی گفتم عكس برادر مفقودم داخل قاب عكس شهید پلارك است و بالای عكس برادرم نیز یك علامت زده شده است،این چه موضوعیتی دارد؟آن خانم خود را كنیز شهید پلارك معرفی كرد و گفت:عكس های داخل قاب،متعلق به دوستان شهید پلارك است و زمانی كه دوستانش به شهادت می رسیدند،شهید پلارك در كنار عكس علامت می زد.
    خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی ادامه می دهد:شهید پلارك از جمله شهدایی است كه به خواندن زیارت عاشورا مبادرت می ورزید؛اصلاً غیبت نمی كرد و همیشه اعضای وضو را پس از وضو گرفتن با گلاب معطر می كرد و این خصوصیات شهید منجر شد كه علاقه بنده به شهید پلارك بیش از پیش شود.
    اوایل سال 89 سر مزار شهید پلارك حاضر شدم؛گفت وگویی با این شهید داشتم؛او را به مادرش حضرت زهرا (س) قسم دادم و گفتم:شهید پلارك می دانم مقام بالایی داری؛به حمیدرضا بگو به خواب من بیاید؛از او هیچ خبری نداریم و سلام من را به حمیدرضا برسونید.
    وی بیان می دارد:شب دوم بعد از این گفت وگو در رؤیایی صادقانه دیدم،جمعیت خیلی زیادی شاید نیمی از جمعیت حماسه 9 دی،از خیابان سردار جنگل عبور می كنند؛صدای حمید را شنیدم كه گفت:آبجی.به اذن خداوند،تمام این تعداد را شفاعت می كنم.گفتم:دلیلش چیست؟تو چرا این تعداد را شفاعت می كنی؟گفت:تمام این افراد برای تشییع  جنازه من آمده اند.یك مردی هم از آن كنار عبور می كرد و داخل جمعیت نیامد، حمیدرضا گفت:آبجی.این آقا را هم شفاعت می كنم.
    ملاحسنی می گوید:صبح از خواب بیدار شدم؛امیدوار شدم كه خبری از حمیدرضا خواهد آمد بعد از این خواب دخترم هم خواب هایی را مبنی بر رجعت شهید حمیدرضا دیده بود؛روز 12 مهر 89 مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) قرار شد كه 3 شهید گمنام را در بوستان نهج البلاغه به خاك بسپارند.همسرم و دخترانم در مراسم حضور پیدا كردند ولی متأسفانه بنده در آن روز نتوانستم در مراسم تشییع شهدای گمنام حضور پیدا كنم
    حمیدرضا ملاحسنی كه 2 سال بعد از شهادت شهید حمیدرضا ملاحسنی به دنیا آمده  است،اظهار می دارد:در سالروز شهادت امام جعفرصادق (ع) و 12 مهر امسال، موفق به حضور در مراسم تشییع پیكر 3 شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه نشدم.
    ساعت 5 بعدازظهر به تنهایی به زیارت مزار شهدای گمنام كه به تازگی میزبان آنها شده بودیم،رفتم؛سرمزار شهید گمنام اول حاضر شدم فاتحه ای خواندم؛سرمزار شهید گمنام وسط ایستادم؛یكدفعه از خود بیخود شدم و بدون اینكه متوجه باشم حدود 7 تا 8 دقیقه فقط گریه كردم؛علت این حالت را نیز نمی دانستم.گل های روی سنگ مزار را كنار زدم؛روی سنگ مزار نوشته شده بود شهید 18ساله،محل شهادت منطقه پنجوین در عملیات والفجر 4


  16. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    Last Online
    2017/09/20 @
    شماره عضویت
    28
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.07
    سن
    29
    نوشته ها
    1,180
    سپاس شده : 6,668
    Thanked 2,723 Times in 1,009 Posts

    وی ادامه می دهد:با دیدن مشخصات روی سنگ مزار،با برادرم تماس گرفتم و گفتم این دفعه به معراج شهدا مراجعه كردید؟كه پاسخ منفی دادند.جریان زیارت مزار شهید گمنام را برای برادران و خواهرم شرح دادم و مشخصات شهید را به آنها گفتم و خواهرم مرا به آرامش دعوت كرد.
    تنها خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی در ادامه اظهارات خود،خاطرنشان كرد:همان شب كه حمیدرضا جریان را برای من تعریف كرد؛روبروی قاب عكس شهید حمیدرضا ایستادم و گفتم:حمیدجان.باز هم می خواهی بروم پیش شهید پلارك؟خودت بیا و به من بگو كجا هستی تا قلبم مطمئن شود، می گویند این قبر برای شماست.
    وی ادامه می دهد:یكی از اقوام ما كه از این جریانات اطلاعی نداشت،در خوابی صادقانه مشاهده كرده بود كه شهید حمیدرضا  گفته بود:من همان شهید قبر وسطی بوستان نهج البلاغه هستم.
    همسر خواهر شهید «حمیدرضا ملاحسنی»، اظهار می دارد: 12 مهر امسال در مراسم تشییع پیكر 3 شهید گمنام بوستان نهج البلاغه حضور یافتم؛ سرمزار شهید گمنام فاتحه ای قرائت كردم؛ در جوار مزار شهید گمنامی كه در وسط به خاك سپرده شده بود، نشستم؛ حالت عجیبی داشتم گویی چندین سال است او را می شناسم؛ بغضم تركید و بر مزارش اشك ریختم.
    وی ادامه می دهد: بعد از نماز مغرب به منزل آمدم، حمیدرضا هم حال عجیبی داشت  كه در رابطه با این قضیه باهم صحبت كردیم؛ مدركی نداشتیم ولی شهید به ما القا می كرد و می خواست ما را متوجه خودش در بوستان نهج البلاغه كند.
    همسر خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی در خصوص شهید،می گوید:بنده از 10 سالگی شهید ملاحسنی را می شناختم؛وی در سن10 تا 14 سالگی مكبر مسجد بود و بعد از هر نماز همراه تكبیر حدیثی از ائمه اطهار (ع) قرائت می كرد؛وی در 14سالگی در مسجد به بچه ها قرائت قرآن كریم آموزش می داد.
    شهید حمیدرضا طبق 16 عنوان از دستور امام خمینی(ره) در خودسازی عمل می كرد،یك جوان 18ساله از نظر اسلامی و مذهبی به مرحله ای رسید كه با خلوص نیت از خداوند شهادت را طلب كرد و به شهادت رسید.
    تنها خواهر شهید حمیدرضا ملاحسنی در ادامه،خاطرنشان می كند:رضایت مادر برای شهید حمیدرضا خیلی مهم بود؛وقتی مادر در هوای گرم،آشپزی می كرد،شهید با بادبزن سعی می كرد محیط را برای مادر قابل تحمل كند.
    شهید حمیدرضا بعد از مدتی با جمع  كردن پول های خود،یك دستگاه تهویه هوا برای آشپزخانه گرفت،مادرم به او گفت:خودمان می خریدیم تو برای چی  این كار را كردی.پاسخ داد:مادر.بعداً این را می بینی،یاد من می كنی
    وی ادامه می دهد:شهید در روزهای دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفت و می گفت:این روزه ها سپری در مقابل آتش جهنم می شود،كتاب های معاد شهید دستغیب را مطالعه می كرد،قبل از خواب به خواندن سوره واقعه مبادرت می ورزید و ما را به آن سفارش می كرد.
    حكمت الله ملاحسنی پدر شهید حمیدرضا،پس از جانباز شدن در دوران دفاع مقدس،در معراج شهدا فعالیت می كرد؛وی به دوستان نزدیك گفته بود،مدیون هستید،اگر جنازه پسر مفقودم رجعت كند ولی نگذارید خودم او را غسل و كفن كنم.وی پس از 12 سال انتظار در سال 74 به رحمت خدا رفت.عفت لهاردی مقدم،مادر شهیدحمیدرضا كه فرزندی باتقوا و مخلص را در دامان خود پروردانده بود،در سال 79 و پس از 17 سال چشم انتظاری دعوت حق را لبیك گفت.


    برچسب ها:
    [مهمان گرامی تنها اعضای آسمانی ها قادر به دیدن لینک ها می باشند ]



  18. ازآبی آسمونی به خاطر این پست تشکر کرده است

    Tear drop (2017/09/10)

آسمانی ها Members who have read this thread : 3

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

آسمانی ها مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

ما از 15 خرداد 1391 با هدف اشاعه فرهنگ ایثار و شهادت کار خود را شروع کرده ایم و ان شاءالله تا ظهور منجی موعود ادامه خواهیم داد

تمامی حقوق این پایگاه متعلق به وبسایت آسمانی ها می باشد
کپی مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز است
برو بالا